تبليغاتX
پچ پچ های یواشکی من





























پچ پچ های یواشکی من

يه موقع هايي عجيب دلم ميگيره ... امشبم از همون موقع هايي كه خيلي دلم گرفته !! با همه ايماني كه به حكمتت دارم ولي بازم دلم ازت ميگيره ... نميدونم چرا همچين امتحاني داريم ميكني ؟ ميخواي ضعيف بودنم و به رخم بكشي ؟ميخواي بگي هيچي نيستم ! ميخواي بگي همش ادعام ؟! ميدوني كه اینطوری نيستم .... اره ! اعتماد بنفسم اندازه اسمونته !!! من بنده ي خوب تو ام ! بنده اي كه تا حالا خطا نكرده ...

بنده اي كه هرچي داره از تو داره ... ايمان، پاكي ، اميد ، محبت ، خوشبختي ، سلامتي ، عشق  ....  حتي اون !! ذره اي شك ندارم كه خودت بهم داديش . خودم ازت خواستم ! شب عاشورا یادته ؟ فکرشم نمیکردم به این زودی اجابت کنی .... من " حكمت دادنش " چي بوده رو نميدونم ؟! .... اما تو "حكمت خواستنش " و ميدونستي ..... ميدونستي و داديش !

هميشه گفتم بازم ميگم من راضي ام به رضاي تو ... اما تو كه ميدوني تو دلم چه خبره ؟ پس تنهام نزار كمكم كن ....

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت توسط مهشید|

هوا سردست و من از تو لبریزم
چنان گرمم ...
چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....
که رفتن روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست !
هوا سردست اما من ...
به شور و شوق دلگرمم
چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!
تو را هر شب درون خواب می‌بینم !
تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم
و وقتی از میان کوچه می‌آیی ...
و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم ...
به خود آرام می‌گویم :دوباره خواب می‌بینم!
دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد
بیا ... من دسته های نرگس دی ماه را
در راه ميچينم ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت توسط مهشید|

با تمام احساسهای ظریفم به بودنت ، کافیست دست رد بزنی ! میروم پی زندگی ام ،برای آرامشت تا بدانی چقدر محترمست .....این آسایشت !!!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت توسط مهشید|

چی میشه که یه کبوتر و باز بسازن عشق و برن به پرواز
آخه این چه رسمه تو زمونست کبوتر با کبوتر باز با باز
چه کنم فاصلمون زیاده تو سواری و منم پیاده
رنگ چشات این دلم رو برده یه روز خوش به این دلم نداده
همیشه بهارم خواب تو هرشب ببینم
هرجا که میرم رنگ چشاتو میبینم
رسیدنه به تو آره محاله داشتنه چشمای آبیت خواب و خیاله
باز این دل من بهونه کرده عشقه تو عشقو تو دلم زندونی کرده
یه رحمی کن تو ای خدا به جونم تا عمر باشه چشم به راش میمونم
هرچی بهش نزدیکتر که میشم بی اعتنایی ازش میبینم ....
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت توسط مهشید|

چند شب پيش خيلي دلم گرفته بود .... اومدم و گفتم دلم ازت گرفته !! اما اومدم حرفم و پس بگيرم !! دلم هيچ وقت ازت نميگيره ... هيچ وقت ! چون بهت ايمان دارم چون هميشه تو با مني و تنهام نميزاري ....

من هميشه در مسير اراده و خواست تو قدم ميزارم و خودم  به تو ميسپارم .... ميدونم كه مسير اراده تو بهترين مسير خواهد بود ... من مثل هميشه فقط و فقط يك كار ميكنم ... توكل به تو 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت توسط مهشید|

گفتی دوستت دارم ، و من به خیابان رفتم ! فضای اتاقم برای پرواز کافی نبود ....
نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت توسط مهشید|

امشب ميخوام باهات حرف بزنم .... امشب ميخوام واست بنويسم !

ميدوني چيه؟ دلم ازت گرفته !! آره بگو من آدم بي چشم و رويي ام ! بگو نمك نشناسم ! بگو ناشكرم ! همه اينايي كه ميگي هستم ! اما دلم ازت گرفته ! يهو چشمت و ازم بر ميداري !! يهو منو يادت ميره !! آره .... اين روزا منو نميبيني .... با تو ام ! با تو خداااا ..... كجايي؟ دارم خفه ميشم .... آخه چرا؟ اين چه رويايي كه برام ساختي؟ منو ميبري رو اوج ابرا بعد پرتم ميكني پايين ؟ اوج آرامش و خوشبختي و بهم نشون ميدي بعد بهم ميگي : ببين ! حواست باشه قرااره تموم بشه هاااااااا !!!!

اصلا كاري ندارم به بقيه بنده هات !!! من با همه فرق ميكنم ! خودت لوسم كردي . خودت هرچي ازت خواستم بهترينشو بهم دادي ... اگه با هر كسي اين كارو كني با من نبايد بكني !! ببين خدا !! بهت يه بار گفته بودم ! من نميتونم ... من كم ميارم ... در توان من نيس .... ميخواي ازت خواهش كنم ؟

خدايا ... خواهش ميكنم تمومش كن ....

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت توسط مهشید|

اين روزا خيلي خسته ميشم ، جسما داغونه داغوووووون .... اما اين به اين معنا نيست كه ازت خسته شدم .... تو آرزوي من بودي و من حالا بهت رسیدم !  آره ... من عاشق كارمم و محاله روزي ازش خسته بشم . فكر از دست دادنش داغونم ميكنه ..... نابود ميشم!!!! 

چقدر خوبه که آدم همچین حسی و به شغلش داشته باشه .... چقدر این حس قشنگه ! چقدر اين حس قشنگه كه صبح از خواب بلند ميشي با يه دنيا عشق بري سر ميزت بشيني و روزت و شروع كني ...

خدایا بابت همه دلخوشی های زندگیم ممنونتم ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت توسط مهشید|

مهربانیت را دیده ام
نه در خواب .....
که در سخت ترين لحظه هاي زندگي
مهربانیت از دور چه نزدیک بود
من از مهربانيت دور نبودم .... نيستم !
من در ستایش مهربانیت همچون نماز مسافر ، شکسته ام !!
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت توسط مهشید|

تو لهن خنده هات احساس غم نبود
من عاشقت شدم ، دست خودم نبود
این خونه روشنِ ، اما چراغی نیست
دنیام عوض شده ، این اتفاقی نیست
احساس من به تو مابین حرفام نیست
هرچی بهت میگم ، اونی که میخوام نیست
ما مثل هم هستیم ، من عاشق و دیوونم
منم شبیه تو، پابند این خونم
این خونه روشنِ ، اما چراغی نیست
من عاشقت شدم ، این اتفاقی نیست
احساس من به تو مابین حرفام نیست
هرچی بهت میگم ، اونی که میخوام نیست

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت توسط مهشید|

حكمم اومد ..... بالاخره حكمم اومد 

 استخدام رسمي شدم !

خيالم راهت شد ! خيلي خوشحالم خيليييي اونقد كه نميدونم چي كار بايد بكنم !!!!!

حالا يه دنيا انگيزه دارم واسه كار ... كاري كه عاشقانه دوسش دارم و هیچ وقت ازش خسته نميشم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت توسط مهشید|

امروز كلاس " بازاريابي و ارزش آفريني براي مشتريان " و پيچوندم اصلا هم از اين بابت ناراحت نيستم !! اي بابا اين كلاسا ديگه چي بود نصيب ما شد ؟! فكر كنم شاعر اين شعر " زگهواره تا گور دانش بجوی" رو براي من گفته .... والا !! گفتيم درسمون تموم شد ميريم سر كار خلاص ميشيم اما انگار خلاصي وجود نداره ... خدايي بعضي كلاسا خيلي مفيده اما بعضي ها هم واقعا كسل كننده هست ... اقا پدرمون در مياد استاده يه نفس حرف ميزنه !!

امروز و پيچوندم البته نه به هواي اينكه برم عشق و حال يا بخوابم بلكه اومدم خونه بشينم درس بخونم ! يك دوره ي فشرده كه هر روز از صبح ميري سر كلاس تا غروب و در پايان كلاس ها بايد در طي يك هفته به طور فشرده (روزي ۳ كتاب ) امتحان بدي !! تازشم ..... نمره اي كه ميگيري مستقيما توي پايه حقوقت تاثير داره !! پيدا كنيد پرتقال فروش رااااااا

با همه ي اين حرفا .... زندگي مثل هميشه زيباست

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت توسط مهشید|

دلم گرفته از همه ي اي كاش هاي زندگيم ....

نميدونم چرا احساس ميكنم اگه بخوام قر بزنم يعني دارم نا شكري ميكنم ! باور كن ناشكري نيست !! تازه من خيلي هم ازت ممنونم بابت همه اونچيزايي كه به من دادي ..... من هرچي ميخوام از تو ميخوام به هيچ كس و به هيچ چيزي هم نياز ندارم !! منتها عادت كردم كه هرچي ميخوام تو خيلي سريع و " فول اپشن " بهم بدي ! ميدوني؟! يكم لوسمم كردي خدا جان !!

 راستي يه سوال !! چرا اين روزا تو دنياي تو خوب بودن اينقدر بي ارزش شده؟ چرا كسي از ادم خوب و صادق و بي الايش خوشش نميياد ؟ چرا همه عاشق ادم بداي داستان ميشن؟ من هميشه ميگم هر كسي نون دلشو ميخوره اما ايا واقعا اينجوريه ؟ نون دل ادماي بد روزگارت كه خيلي محشره !!! بابا اگه اينجوريه خوب بگو منم بد باشم ! اگه واقعا همه عاشق ادم بده ميشن لطفا كمكم كن منم ميخوام يكم ادم بدي باشم !!! ميخوام اونقدر بد باشم كه همه عاشقم شن !!

خدايا ميشه كمكم كني من يكم بد شم؟

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت توسط مهشید|

چند روز پيش داشتم به اين فكر ميكردم كه هفته ديگه خيلي ها بايد برن سر كلاس و درس و ....  اما بعد از سال هااااا من ديگه اول مهر دغدغه چيزي به اسم " درس " رو ندارم !!! نميگم دلم براي درس خوندن و رفتن به دانشگاه تنگ نشده يا اينكه دوست ندارم برم اما از اينكه بعد از سالها " مهر ماه" نگران نيستم و دلهره ندارم خوشحال بودم تا اينكه ....

تا اينكه شنبه صبح وقتي رفتم بانك ديدم بعله !!! از ستاد حكم فرستادن و بايد از اول مهر ماه در كلاس هاي ضمن خدمت شركت كنم !! به خودم گفتم : مهشيد خانم اينم دانشگاه !! دلت دانشگاه ميخواست ؟ " دانشکده علوم بانکی " برات دعوتنامه فرستاده ، ديگه چي ميخواي ؟!

خلاصه مثل اينكه اين درس و مشق نميخواد بي خيال من بشه !!‌ اما خوشحالم كه به اين دوره آموزشي دعوت شدم چون احساس ميكنم برام خيلي مفيد خواهد بود .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت توسط مهشید|

  • بعد از كلي انتظار تونستم برم شيراز .... خيلي شلوغ بود اما كلي ي ي حال داد
  • بابا يه كم مريض شد داشتيم بر ميگشتيم .... مثل هميشه اون مريض ميشه و من داغون !!! اون 2 روز مريض ميشه و من تا يك ماه پلكم ميپره و تپش قلب دارم !! خدايا ... ميدوني كه نفسم به نفسش بنده لطفا بيشتر مراقبش باش !!!
  • به زودي قراره اتفاق مهمي بيفته !  خيلي نگرانم و البته خوشحال ... تا خبرش بهم برسه فكر كنم بميرم و زنده بشم !
  •  امروز معاونمون بعد از يك ماه از سفر برگشت .خيلي خوشحال شدم .... يه جورايي مديره واقعا !!  همه جوره بچه هاي  رو حمايت ميكنه چه در مقابل رئيس چه در مقابل مشتري !! گذشته از همه اينا دلم خيلي براش تنگ شده بود
  • امروز وبلاگ يه  دوست قديمي رو ميخوندم (‌نويسنده اي كه بي نهايت دوسش دارم ) .... يهو احساس كردم چقدر دلم براي اين دختر تنگ شده  انگار 10 ساله ازش بي خبر بودم !!! مثل هميشه با خوندن نوشته هاش عشق ميكنم و ....عشق ميكنم و كلي حس خوب كه الان نميتونم توضيحشون بدم ... اين بشر فوق العاده هست

و درپايان .... خسته ام !!

خدايا ... از دست بعضي ادماي دنيات خسته ام !!  بهشون بگو يكم ادم باشن .... همين !

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت توسط مهشید|

خیلی وقته که سری به اینجا نزدم اما اصلا غذاب وجدان ندارم !! چون تنبلی نکردم واقع وقتش و نداشتم .... الان ۲۰ روزه که جام عوض شده و رفتم باجه ی کلر !!!! تو شعبه ما باجه کلر یعنی تبعیدگاه !!! البته من تبعید نشدم خودم از معاونمون خواستم که برم کلر و کار تو اون شرایط هم امتحان کنم . اما از خدا پنهون نیست از شمام پنهون نباشه به غلط کردن افتادم !!!!! دیگه خدا خدا میکنم که این ۱۲ روزم تموم بشه و برم باجه خودم .....

کلر کلا کار سختی نیستا اما از اونجایی که شعبه ما وسط بازاره و روزی حدود ۵۰۰ الی ۸۰۰ چک ارسالی داریم واسه همین کار خیلی سنگین و فشرده هست این چک ها باید واگذار بشه ۲ بار "چک چک " بشه و بعدش ارسال و فردا صبحش وصول که شد باز هم چک بشه  و  ..... خلاصه این کار هر روز و هر روز ادامه داره .... باید حسابی مواظب باشی که یه چک به حساب کس دیگه ای نره و ..... به قول یکی از همکارا : " کار حساسه "

خلاصه واسه خودم کلر ومنی( keller woman ) شدم که بیا و ببین ....

دلم میخواست واسه روز تولدم یه چیزی بنویسم که نشد دلم میخواست واسه تولد فربدم یه چیزی بنویسم که بازم نشد ... اخ فربد ! عشق عمه دیگه کم کم واسه خودش مردی شده ... با بوسه هاش  من و به اوج اسمونا میبره

خدایا بابت همه دلخوشی های زندگیم بابت همه لحظه های شادی که در کنار عزیزام دارم ممنونتم ...

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت توسط مهشید|

همه چي آرومه و زندگي اونجوري كه دوست دارم داره پيش ميره ... اتفاق خاصي نيفتاده ( به جز يه مورد كاملا خصوصي !! ) و همه چيز مثل هميشه هست . از عيد اينجا هيچي ننوشتم و خودم به خاطر ننوشتنام  حسابي از خودم شاكيم ! اما وقتي از سركار برميگردم اينقدر خسته ام كه تختم رو از هر چيزي بيشتر دوست دارم !!!!! اما خستگي رو به جون ميخرم چون كارم و واقعا دوست دارم ....

اومدم بگم در اينجا تخته نشده و صاحابش !! به فكرش هست و سعي ميكنه زود به زود بياد اينجا پچ پچ كنه ...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت توسط مهشید|

نميدونم شايد اين اخرين نوشته ام توي سال 89 باشه . سال ببر ..... سال من ! ( سال ۶۵ هم سال ببر بود) حالا كه چند روز بيشتر ازش باقي نمونده وقتي به پشت سرم نگاه ميكنم ميبينم واقعا هم امسال سال من بود . وقتي توي اوج نا اميدي يهو يه نوري ديدم كه زندگيم و روشن كرد . رسيدن به چيزي كه (شايد از نظر خيلي ها مسخره باشه ) اما براي من يه هدف بود و يه ارزو كه كم كم داشت كم رنگ ميشد ..... اره ! من رسيدم اما ميدونم اين اول راهه و بايد روز به روز بيشتر تلاش كنم . تلاش براي رسيدن به موفقيت بيشتر براي حفظ اين موقعيت براي ..... توی اين راه من يه حامي داشتم و دارم كه اون باعث موفقیتم شد !  پارتيم شد و كلي برام پارتي بازي كرد  !!!! اوني كه توي تك تك مصاحبه هام كمكم كرد! نزاشت دست و پام و گم كنم ! نزاشت كم بيارم ! نزاشت نا اميد بشم ! نه ! اون منو تنها نزاشت و مطمئنم هيچ وقت نميزاره ! اون فقط خداي خوبم بود ..... من توي اين مدت بيشتر از هر زماني توي زندگيم وجود خدا رو حس كردم با ذره ذره ي وجودم لمسش كردم .... اول خدا بعدشم دعاي مادر و پدرم ...... به جرات ميگم اگه روزي به جايي برسم و موفقيتي كسب کنم فقط و فقط به خاطر دل پاك پدر و مادرم خواهد بود . بابا تو اين 24 سال هيچ وقت نزاشت معناي كمبود و احساس کنم و حسرت داشتن چیزی توی دلم باشه چه مادی چه معنوی ...... هرچه خواستم برام فراهم كرد و اجازه نداد توی زندگیم نه بشنوم . هيچ وقت يادم نميره كه چقدر برای زنده نگه داشتن من تلاش كرد و تا دنيا دنياست مديونشم . و خوشحالم .... خوشحالم که بعد سالها زحمت کشیدن حالا وقتی من و فرشید و میبینه احساس میکنه زحمتاش بی نتیجه نبوده خوشحالم كه هر جا ميره با افتخار از من و فرشيد با ديگران صحبت ميكنه .... لبخند توام با رضايت و ارامشش براي من يه دنياست ..... يه دنيـــــا

اين اخر سالي اين حرفا تو دلم سنگيني ميكرد و ميخواستم اينجا بنويسم . اميدوارم سال 90 سال بسيار خوبي براي همه باشه . سالي سرشار از موفقيت و پيروزي و البته مهمتر از همه سلامتي و دل خوش

اگه وقت كردم براي سال نو بازم مينويسم و اگه نشد  .... عيدتون مبارك

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت توسط مهشید|

همه‌ ـ حتّا بسیاری‌ از دوستان‌ِ صمیمی‌اَم ‌مُدام‌ زیرِ گوشم‌ می‌خوانند که ‌: ازاین‌ کشور برو ! آن‌ها معتقدند که‌ در کشورِ ما راه‌های‌ پیش‌ْرفت‌ مسدودند ! گارسُن‌ِ رستوران‌ شُدن‌ در هَر کشورِ اروپایی‌ِ را به‌ زنده‌گی‌ کردن‌ در این‌ مملکت‌ ترجیح‌ می‌دهند ! ولی‌ من‌ نه‌ به‌ آن‌ پیش‌ْرفتی‌ که‌ آنان‌ می‌گویند معتقدم‌ ، نه‌ می‌توانم‌ از این‌مملکت‌ بروم ‌! به‌ خاطرِ مادرم‌ُ پدرم‌ ! به‌ خاطرِ برادرم ‌! به‌ خاطرِ دوستان‌ُ اَقوامم ‌! به‌ خاطرِ کتاب‌ْفروشی‌های‌ میدان‌ِانقلاب ‌! به‌ خاطرِ کافه‌ نادری ! به‌ خاطرِ غروب‌های‌ پنجشنبه‌ی‌ خیابان‌ِ گیشا ! به‌ خاطرِ جگرکی‌ِ بُلوارِ میرداماد ! به‌ خاطرِ دریاچه‌ی‌رو به‌ مرگ‌ِ چی‌چست‌ من‌ از این‌ مملکت‌ نمی‌رَوَم‌ حتّا اگر از آسمانش‌ داس‌ ببارد ! حتّا اگر مجبور باشم‌ برای‌ ندیدن‌ِ تلخی‌ها خود را درخانه‌اَم‌ زندانی‌ کنم‌ !  چون‌ این‌جا کسانی‌ را دارم‌ که‌ به‌نگاهی‌ هم‌ شُده‌ نگرانی‌هایم‌ را با ایشان‌ در میان‌ بگذارم ‌! کسانی‌ هستند که‌ به‌ زبان‌ِ خودم‌ دُشنامم‌ می‌دهند ! کسانی‌ هستند که‌ به‌ زبان‌ِ خودم‌ می‌گویند دوستم‌ می‌دارند ! تو این‌جایی‌ُ من‌ هم‌ این‌جا خواهم‌ ماند ! چشمان‌ِ تو سرزمین‌ِ منند!

قسمت هایی از  مجموعه نامه های یغما گلرویی به نام سلام خانم رنگین کمان که وقتی خوندمش بی اختیار اشکام سرازیر شد ..... اره يغما ! منم از این‌ مملکت‌ نمیرم‌ حتّا اگر از آسمونش‌ داس‌ بباره

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت توسط مهشید|

شب ميلاد تو اي دوست براي دل من
شب ميلاد همه خوبی هاست
آسمان می خندد
از برايم انگار
اختران از دل تاریکی ها
روشنی می بارند
هرکجا می نگرم
مهر و آیینه و آب با تبسم به دلم می گویند
شادی ات کو اي دوست؟
شب ميلاد همه خوبی هاست ...
دل من امشب از اين حادثه خوش لبریز
دامن افکارم
پر گل هاي خیال تو شده است
تک تک گلها را
یک به یک می بوسم
و به دل می دوزمش
گرچه دستم خالیست
دلی از عاطفه لبریز و پر از عطر امید
توشه ي راهت باد ....
نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت توسط مهشید|

امروز صبح ساعت ۸ و نيم بهترين خبر و شنيدم !! يه خبر خوش ....

خداي خوبم من تورو توي تمام مدتي كه اين پروژه !!! ميرفت جلو احساس كردم .... دست ياريت و حس كردم . نه ! هيچ كس ... فقط تو منو ياري كردي و بس ! فقط خواست تو بود و بس ! خدايا ممنونم .... شكر

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت توسط مهشید|

امشب خیلی دلم گرفته ! یه بُغض گُنده تَـ ـهِ گَلومه که داره خفم میکنه ....

خدایا ! میخوام الان بهت یه چیزی بگم !!! من هم اکنون تو این لحظه میخوام بهت بگم کاش تو وجود بعضی از بنده هات سر سوزن وجدان و محبت میزاشتی !!! امشب بدجوری دلم شکست .....

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت توسط مهشید|

هفته گذشته هفته ي تو گل گيركردن بود !  البته دور از جون خر !!!!!

گوشيم كه از بدو تولد فربد كه بيشتر نقش يك اسباب بازي رو ايفا ميكرد براي بار چندم رفت تو كما و متاسفانه اين بار مرگ مغزي تاييد شد و ديگه همه قطع اميد كردن و تو يه حركت  كاملا باحال با مامان رفتم گوشي جديد خريدم ! گوشي اي كه وقتي اوردمش خونه فقط بلد بودم پاسخگوي تماس هاي بيشمارم !!! (سالي يك بار اتفاق مي افته كه گوشي من زنگ بخوره و كسي با من كار داشته باشه ) باشم ! يك دو روزي بود كه سخت درگير ياد گرفتن پيچ و خم هاي اين گوشي بودم كه دعوت شديم به منزل يكي از فاميل هاااااا

از اونجايي كه اقا پسر صابخونه خيلي مهندسه !!! بهم پيشنهاد داد كه كامپوترم با خودم ببرم تا برام ويندوز سون يا همون 7 بريزه ! ما هم از اونجايي كه رفقا گفته بودن خوبه گفتيم باشه .... چشمتون روز بد نبينه الان 2 روزي هست كه من همچنان با اين ويندوز و برنامه هاش درگيرم !‌! هنوزم خيلي از برنامه هايي كه ميخوام و نصب نكردم !! يا نصب نميشه يا بلد نيستم يا ....

خلاصه كه دور از جونتون اين چند روز گذشته مثل خر تو گل گير كردم !  البته جا داره اينجا از مهرداد تشكر كنم ، داداش كوچيكه اي كه هميشه و همه جا به كمكم مياد و ميشه روش به عنوان يه داداش بزرگتر حساب كرد براي هميشه ....

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت توسط مهشید|

خیلی وقت بود که یه دستی به سرو روی این وبلاگ نکشیده بودم دیگه داشت کم کم عذاب وجدان می اومد سراغم ! راستش این مدت اصلا حس و حال نوشتن نداشتم ، هر بارم که اومدم بنویسم یهو یه چیزی پیش می اومد . خلاصه اینم از غیبت ما ....

این روزا مثل هم میان و میرن هیچ فرقی هم با هم ندارن . یکم فکرم مشغوله کار هست و درگیرم ...  راستی فارق التحصیلم شدم . دیگه اینکه این اب و هوای کشور عزیزمان هم ظاهرا باورش نشده که زمستون اومده الان ۲ روزه که کم کم داره باورش میشه ... بابا دیروز ماشینش توی کامرانیه توی برفا گیر کرده بود !!! خدایا شکرت که امسال مارو از برف و بارونت بی بهره نذاشتی هرچند که دیر اومد اما اومد ... همینش هم مهمه ! شکرت ...

فردا روز مهمیه برام ... یکم نگرانم ! یکم که چه عرض کنم خیلی نگرانم و البته در اوج نا امیدی امیدوار ... توکلم به خداس که هرچی اون بخواد همون میشه . بازم مثل همیشه که نگرانم به سراغ خواجو رفتم و یه تفالی زدم به دیوانش ...

 

در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد                              حالتی رفت که محراب به فرياد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار                  کان تحمل که تو ديدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند              موسم عاشقی و کار به بنياد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم                         شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکايت منما                        حجله حسن بيارای که داماد آمد

دلفريبان نباتی همه زيور بستند                             دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زير بارند درختان که تعلق دارند                               ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان                       تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت توسط مهشید|

چند روزه به خودم بد و بیراه میگم که چرا تنبلی میکنم و اینجا چیزی نمینویسم اما حقیقت اینه که دل و دماغش رو ندارم . یه جورایی بی حوصله ام ! خسته ام ! کلافه ام ! یه دفعه انچنان دلم میگیره که میخوام بشینم زار زار اشک بریزم بدون اینکه بدونم برای چی و چرا ؟!! 

اما مطمئنم که خیلی زود همه چیز درست میشه و از وضعیت در میام ... مطمئنم!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت توسط مهشید|

ماه من !ا
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !ا
معني خوشبختي ، بودن  است !ا
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين؟ا
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست ،
و چه زیباست که تو .... 
تو مرا مي فهمي و من تورا هنوز مي خوانم
و همين ساده ترين قصه ي يك عشق است ....
و بعد از گذشت همه ی این سالها .....
بیا و مرا بخوان ، که من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو خوب ميداني که تا ابد در دل من خواهي ماند!

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت توسط مهشید|

همه تلاشم و میخوام کنم که ادم باشم !! یعنی مثبت باشم  اما ظاهرا پینوکیو ادم میشه اما مهشید نه ! جالبیشم اینه که هرکی میرسه میگه : چی شده ؟ چته ؟ بعد باید تو این بیحالیه مزمن ! یه ساعت توضیح بدم که بابا به پیر به پیغمبر چیزیم نیست اگر هم چیزیم هست خودمم نمیدونم که چه مرگمه ؟! تنها چیزی که میدونم اینه که دلم یه تحول اساسی میخواد از این یکنواختی خسته شدم.

تا زمانی که میرفتیم دانشگاه میگفتیم اه کی تموم میشه خسته شدم (البته از این که فارق التحصیل شدم خوشحالم ها ) الان که حوصلم سر میره به همه دانشجو های دنیا حسودیم میشه !!!!! میگم خوش به حالشون میرن دانشگاه بعد خوب که فکر میکنم میگم وای کی حوصله داره بشینه درس بخونه بشینه سر کلاس به حرف استاد جماعت گوش کنه و ....

عرض نکردم ؟؟ رسما مخم تاب برداشته !!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت توسط مهشید|

ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری
تو نسیم خوش نفسی ، من کویر خار و خسم
گر به فریادم نرسی ، هم چو مرغی در قفسم
تو با منی اما .... من از خودم دورم!
چو قطره از دریا من از تو مهجورم !
با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست؟!!
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
چگونه فریادت نزنم؟ چرا دم از یادت نزنم؟ 
در اوج تنهایی اگر زمین ویرانه شود
جهان همه بیگانه شود ، تویی که با مایی

امشب عجیب بارونی ام .... خیلی دلم گرفته ... خیلی

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت توسط مهشید|

من خوبم و زندگی هم مثل همیشه جریان داره. این روزها جریان زندگی یکم ارومتر از همیشه هست البته در بعضی لحظات هم پر میشه  از تشویش و نگرانی .... خیلی به خودم فشار میارم  که نشون بدم درونم چیزی نیست و به قول شاعر " همه چی آرومه " اما ظاهرا موفق نیستم !

خیلی دلم گرفته .... از خیلی ها ... از خیلی چیزا ...... نه ! من هیچ وقت عاشق پاییز نبودم!

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت توسط مهشید|

من و تو هر دو درگیر یه حسیم                               همین حس عزیز با تو بودن

همین شوق تماشا کردن تو                                  همین دل ضربه های هر شب من

تو شکل ماه می مونی و مهتاب                             که مشق شب تماشای تو می شه

به من که بی هوا نزدیک میشی                            هوا شکل نفسهای تو میشه

من اون گم کردتم که لحظه لحظه                           تمام راه ،پشت رد پاشی

کسی از ما به هم نزدیک تر نیست                        مگه می تونی از من دور باشی

دارم تو آینه ها شکل تو میشم                              شبیه تو که نزدیکی به دریا

تماشا کردنت دیوونگی نیست                               تو رو حس می کنم هر لحظه اینجا

همین جایی که من دل شوره دارم                         تو مثل حس نزدیک بهاری

دارم سر میرم از تو هر دقیقه                                 تو ام حس می کنم این حال و داری

تمام خونه غرق بوی عیده                                     یه عطری غیر هر روز و همیشه

میون ما یه شب راه از اینجا                                   همین شب تا سحر یک سال میشه

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت توسط مهشید|


آخرين مطالب
» من بنده ي خوب تو ام !
» دي ماه
» برای آرامشت ....
»
»
» امشب ....
» دلم ازت گرفته !!!!!
» عاشقتم !!!
» مهربانیت ....
» دنیام عوض شده ، این اتفاقی نیست
Design By : Pars Skin